✘ سيلامـ مَريمَـ سِپهريـ هَسْتَمـ ✘16سالَمِهـ✘دُنْبالِهـ يهـ هَمكارَم✘فِكـ مي كُنيـ صَلاحيَتِشوداليْـ خَبَرَمْـ كُنـْ✘اَهلِـ دِلَمـْ ✘نِيشابورـزيرآسِمانْـ خّدا زِنْدِگيْـ ميكُنَمـ✘عاشِقَمـ امْاـدِلـْمـ شِكََسْتهـِ✘اِنْقَدْنَگينـْ ازشـْ نَنِويسَمـْ✘وَاينكِهـ مَمنونْـ ازْحُضورِتونـْ تو وِبْلاگَمـ✘نَظَرْيادِتونْـ نَرهــ✘ ıllıllı ★ •–– - -
✔تفاوتـ منـ و توـ در اینـ استـ کهـ منـ برایـ تو خاطرهـ شدمـ و تو برایـ منـ رویا . . .
✔اونـ يكيـ روجز منـ داشتـ اما هيچكسـ اونو مثلـ منـ دوستـ نداشتــ ـ
✔يه دل دارم کارش شکستن شده کاره دیگش تنها نشستن شده
مثلـ آنـ مسجد بینـ راهیـ تنهایـمـ ✔
هر کسـ همـ کهـ میـ آید مسافر استـ میـ شکند
همـ نمازشـ را، همـ دلمـ را
و میـ رود...
✔بدترینـ شکلـ دلتنگیـ نادیدهــ گرفتنـ قشنگترینـ احساسـ زندگیتـ یعنیـ عشقتهـ.....
خدایم ای خدایم ای خدایم...صدایت میکنم بشنو صدایم✔
صدای خسته وتنهاترینم...که زیر موج نامهربانان شکستم
✔ديگـــر دلـَــ ــ ــم در تن ــَم بنــــ ــد نمی شــــود
به دادَمــ بــــرس!!!
✔چشمانــــaــم را دیگـــر باز نمی کنم
دیدن این همهــــeــــ جایِ خالی ِ" تـــ ـ ـ ــو"
عاقبتـــــــ ــ مــaــرا ..
یا می کشتــــ یا کـــoـــور می کنـــد ..
✔هی فلانی!
دیگر هوای برگرداندنت را ندارم
هر جا که دلت می خواهد بــــرو !
فقط آرزو میکنم وقتی دوباره هوای من به سرت زد
آنقدر آسمان دلت بگیرد که با هزار شب گریه ی چشمانت، باز هم آرام نگیری
✔رد پاهایم را پاک می کنم به کسی نگویید من روزی در این دنیا بودم. خدایا می شود استعـــــفا دهم؟! کم آورده ام
✔عشقمـ بعدـتوهمهـ چيـ شكستـ...حتيـ مَنْـ ღ
- - ––• ★اگر اومدی و نظر ندادی و من ندیدم
الهی تو بمیری من نمیرم
سر قبرت بیام پارتی بگیرم
الهی سرخک و اوریون بگیری
تب مالت و بلای جون بگیری...ا
الهی از سرت تا پات فلج شه
کمرت بشکنه,دستت کبودشه
الهی حسبه و MS بگیری
سره راه بیمارستان بمیری
الهی خیر نبینی
الهی کور بشی چشمت نبینه
بمیری,گم بشی,حقت همینه
الهی آنفلوانزاي خوكي بگیری
هنوز که زنده ای,پس کی میمیری؟
الهی زن/شوهر ایدزی بگیری
بفهمی داری از ایدزم میمیری
بیا تو یه نظر بده همین جا...که تا عمر داری زنده باشی و برپا ★ •–– - -
..........//////////..........
غم ، همدم ديرين من ، در ميان چشمانم حلقه ميزند و خطوط پيشاني ام را به يكديگر نزديكتر ميكند ولي نميگذارم ورق سفيد دفترم را نمناك كند !
آه ، امروز همه چيز براي اشك ريختن براي تو مهياست .
دست به قلم كه شدم ، شنيدم كه ميخواند :
بارون رو قلب شيشه ها ، هي جا ميذاره رد پا
مثل تو كه تو قلب من ، پا رو گذاشتي بي صدا
هنوز وقتي بارون ميآد ، دلم عشق تو رو ميخواد
ميگم به هر قطره بارون ، بگين به ديدنم بياد
و بعد ، موسيقي باران عشق بود كه مينواخت و اين قلب من بود كه ميسوخت و همه چيز را در ذهنم به يكديگر ميدوخت !
و زنگ ساعتم كار را تمام كرد !
زنگي كه تنظيمش كرده بودم تا يادآورم باشد .
يادآور آن لحظه هاي زيبايي كه در راه بودند .
يادآور آن لحظه هايي كه ... ، آن لحظه هايي كه توصيفي برايشان نتوان كرد !
و شنيدن صداي دلرباي تو چقدر دلكش و زيباست .
انديشه تو ، تخيل را در ذهنم به بار مينشاند و من مست ميشوم از اين رهگذر !
از اين رهگذر كه خيال وهم انگيزت را در جان ميپرورم !
ولي به خود مي آيم !
من مانده ام و دفتري خيس و خطوطي در هم كه دلنوشته هايي از بغض غم آلودم را بر دوش ميكشد !
آه ، وقتي كه برايت اشك ريختم ، چگونه در خود شكستم .
به ستاره ها خيره شدم و اشك ريختم .
صداي هق هق گلويم را شنيدم و شنيدم صداي ترك هاي قلبم را !
آه ، تو نبودي كه ببيني چگونه در جان خود ميپيچم و ميسوزم و ميگريم !
به نفس نفس هاي دل عاشقم سوگند ، آنقدر گريسته ام كه صورتم ديگر تاب اشكهاي گرمم را ندارد !
بايد اشكم را تند پاك كنم تا سوزش صورتم مرا از خيال مه آلودت جدا نكند !
روزم را با اندوه به پايان ميبرم و مينويسم برايت تا يادگاري باشد از لحظه هاي پر تب و تابم !
تا يادگاري باشد از درد دستانم كه هميشه يادگار بغضي بوده كه فرو خورده ام !
امروز همه را مينگريستم ولي آنچه را كه ميخواستم ، نميديدم !
چه بگويم از شبي كه در اندوهي بگذرد از فراق .
و نباشد خيال وصالي تا مرهمي باشد براي سيل سرشكي كه درمينوردد همه بنيان وجودم را !
و چه بگويم از لحظه اي كه آخرين شعله هاي اميد قلبم سرد شد و فروخفت .
و صبرم را ديدم كه دستي بر شانه ام كشيد و گفت برو ، ديگر نخواهد آمد !
و ديدم فروريختن تصور قدمهاي نازنينت كه نزديك و نرديك تر ميشوند تا تو را در آغوش من بيفكنند !
ولي لرزش زانوانم راست ميگفت !
تصور آمدنت ديگر محال بود و من بايد ميرفتم !
ولي چگونه ؟!
چگونه ميشايد از جايي گذشت كه تو را ميبايد ديد ؟!
چگونه شايسته است و بايسته ، گذشتن از آن خياباني كه ديگر يادگار توست ؟!
و ميگذرم ...
تو را حتما به آخرين جشن تولدم دعوت خواهم كرد !
با خودت برايم دسته گلي بياور !
سرخ سرخ !
سرخ تر از چشمانم ، اگر يافتي !
و در آن هنگامه ، من هديه تولد هستم !
آري ، من خود هديه اين جشن خواهم بود !
و كيست كه مرا هديه دهد ؟
كداميك از شما مرا هديه خواهيد داد ؟
كداميك مرا هديه خواهيد داد به خاك ؟!!
آري ، در آخرين جشن تولدم ، مرا به خاك هديه خواهند داد !
و من آخرین جشن تولدم را به افتخار تو ، زیر خاک میگیرم !
و من منتظرم !
منتظر قدمهاي نازنينت كه شايد بيايي !
بيا و ببين و بايست بر خاكي كه چشمان خونين و هق هق قلبم را براي هميشه در خود پنهان خواهد كرد !
بيا تا از روزنه تابوت ، ببينمت و عطر گل سرخ را ببويم که چه خوش گفت :
قربان وفاتم ، به وفاتم گذري كن ! تا بوت مگر بشنوم از رخنه تابوت !
میدانی آخرین جمله دلنوشته ام بر یک برگ خیس و مرطوب از اشک چشمم چیست ؟
میخواهی بدانی ؟
نوشته ام : بعد از ظهر یک روز غمگین ، یادگاری برای انتظــــــــــار !!!
تو را از صدايت مي شناختند و مرا از سکوتم نميتوانم به آرزو هايم پشت کنم صدايت و ديدنت آرزوئي رنگين است که شادماني ام را مي افزايد.
مرا از اين سکوت وهم انگيزم بيرون آر.
دلواپسم.
آري دير زماني است که در پس اين دلواپسي هايم گرفتارم وتوان گذشتن ندارم
بگو چقدر به انتظار بنشينم که زمان از من عبور کند وستاره هاي آسمان غم انگيز شبم شاهد خاموش شدن تک تک فانوسهايم باشند؟
بگو که چقدر پيراهن تنهائي را در چشمه هاي آرزو بشورم وروي طنابي از دلواپسي پهن کنم؟
براي رسيدن به کلبه سبز تو در جنگل خيال از چه دريا هائي که نگذشتم .چه راههائي را که بي تو براي رسيدن به تو نرفتم!!!!!!!
امواج سهمگين غم بر ساحل دلم بي رحمانه مي تاختند غافل از اينکه من ديگر تسليم اين امواج پريشان شده بودم . گوئي شايد فرشته مرگ من همين امواج غم باشند که بخواهند مرا در برگيرند وبا خود تا ابديتي حقيقي ببرند.
با گذشتن از اقيانوس تنهائي ام نميدانستم که آيا به تو خواهم زسيد يا نه؟
چه شبهائي را که از ترس گمراهي در مسير تا صبح پلک بر هم نگذاشتم و تا صبح دل انگيزش ستاره ها را دسته دسته ميشمردم وبه صاحبان آنها غبطه ميخوردم.چرا که خبري از ستاره من نبود.
همه واژه هايم از شدت باران عصر گاهي خيس شده بودند ومن مردد از بيان واژه هاي خاکستري ام.
تنها توشه سفرم عشق بي پايان تو بود .
از کجا معلوم که آنرا خواهي پذيرفت؟
از کجا معلوم که تو مسافر عشق ديگري نباشي؟
يا قايقي که ديروز از کنارم در حال گذشتن بود مرکب تو نبود؟
خدایاااااااااااااااااااااااااااااااامگه من بنده تو نیستم
خدایاااااااااااااااااااچرا هیچ کس ویرانیم را حس نمیکند
چرا كسي حرفمو نمي فهمه ؟؟؟چند باربايد به نامت قسم بخورم كه ...اين بود اعتمادي كه داشت ؟؟
....! رفتی ولی حالا به کی بگم دلم تنگه برات
.......! میخوام یه بار ببینمت سر بزارم روشونه هات
.....! دوست داشتم با گلای سرخ میومدم به دیدنت
نه اینکه با بخت سیاه اشک بریزم واسه خاطر دیدنت
خدا اون همه غم مگه کم بود چرا.......! و ازم گرفتی
آخه اون دنیای من بود
خدایا اونو ازم گرفتی حالا من تک و تنهام
.........!
خودتم میدونی اشک چشمام مثل بارون واست میباره
دوست داشتم دارم و خواهم داشت بودونبودم .....! ولی بدون اخر تنهام گذاشتی
+چي بگم ؟؟
رفتي در فصلي که تنها اميدم خدا بود و ترانه و تو که دستهايت سايه باني بود بر بي کسي هاي من ...
تو که گمان مي کردم از تبار آسماني و دلتنگي هايم را در مي يابي
تو که گمان مي کردم ساده اي و سادگي ام را باور داري
و افسوس که حتي نمي خواستي هم قسم باشي ...
افسوس رفتي ... ساده ، ساده مثل دلتنگي هاي من و حتي ساده مثل سادگي هايم
من ماندم و يک عمر خاطره و حتي باور نکردم اين بريدن را
کاش کمي از آنچه که در باورم بودي ، در باورت خانه داشتم !
کاش مي فهميدي صداقتي را که در حرفم بود و در نگاهت نبود
کاش مي فهميدي بي تو صدا تاب نمي آورد ...
رفتي و گريه هايم را نديدي و حتي نفهميدي من تنهاييم را ....
و من هنوز در اين خيالم که چرا به تو دل بستم
و چرا تو به اين سادگي از من دل بريدي ؟!!
که چرا تو از راه رسيدي و معناي تک تک اين ترانه ها شدي ؟!!
ترانه ها يي که گرچه در نبود تو نوشته شد اما فقط و فقط مال تو بود !
گناهت را مي بخشم ! مي بخشمت که از من دل بريدي و حتي نديدي که بي تو چه بر سر اين ترانه ها مي آيد !
نديدي اشک هايي را که قطره قطره اش قصه ي من بود و بغضي که از هرچه بود از شادي نبود !
بغضي که به دست تو شکست و چشماني که از رفتن تو غرق اشک شد و تو حتي به اين اشکها اعتنا نکردي !
اعتنا نکردي به حرمت ترانه ها يي که تنها سهم من از چشمانت بود !
به حرمت آن شاخه ي گل سرخ که لاي دفتر ترانه هايم خشک شد !
به حرمت قدمهايي که با هم در آن کوچه ي هميشگي زديم !
به حرمت بوسه هايمان ! نه !
تو حتي به التماس هايم هم اعتنا نکردي ! قصه به پايان رسيد و من همچنان در خيال چشمان سياه تو ام که ساده فريبم داد !
قصه به پايان رسيد و من هنوز بي عشق تو از تمام رويا ها دلگيرم !
ای کاش نمی آمدی . ای کاش نمی رفتی . ای کاش دل من با رفتنت نمی شکست . ای کاش در غیاب نایبی بود تا زخمی که تو بر قلب من خراش انداخته بودی مرهمی بود . ای کاش با تمامی وجود احساس میکردم که کبوترهای عاشق در آسمان صاف و زلال در بهار زیبایی عاشق پروازی دوباره خواهند داشت و من در حالی که به نظاره نشسته ام در شمارش اوج و نهایت دورباره شان را می ستایم . ای کاش می شد انسان های پریشان حال پنچره های نیمه باز زندگی را تماما باز کنند . تو رفتی و من نمیدانم که با رفتنت خوبیها خواهند مرد ، تو می روی و آسمان دلم در غروب غم ، غروب خواهد کرد . تو میروی و من میدانم ابرهای غم اندوه فراقت خورشید شادی ، آسمان دلم را خواهد گرفت تو میروی من در فراقت خواهم گفت : ای کاش از روزاول فرهاد می مرد
شیرین ، شیرین ها از یاد می برد ای کاش شیرین اینقدر شیرین نمی برد ای کاش فرهاد عاشق دیرینه ی نمیرد
التماس میکنمبه تو که نرو،حاضرم به پاهات بیافتم و خودم رو جلو همه خار کنم تا دوباره بیایی کنارم.
التماست میکنمبه من نگو برنمیگردم آخه دلم میترکه و میمیره تو که خودت میدونی من چقدر دوست دارم چرا می خوای بری؟
التماست می کنمبا خواهشی که تو صدامه و التماسی تو نگامه.مگه تو نگفتی نمیزارم چشات ببارن؟اما حالا که دارن میبارن چرا نمیای پاکشون کنی؟
التماست میکنمبا بغضی تو گلومه که میخواد بگه دل نگرونه مثل همیشه و بگه منتظر توام در زیر باران با چشای گریون.
التماست می کنمکه باغ بی درخت شدم بی تو و دارم میمیرم چرا میخوای این دلی که حاضره بهخاطرت همه رو رد کنه و فقط کنارت باشه و ناز دلت رو بخره تنها بزاری؟
التماست میکنممن که برات جون میدادم و دیوونه مجنونت بودم و اسیر چشات بودم چرا می خوای پریشونم کنی؟
تو كه اينجوري نبودي واقعا دلت مياد من اينقدر التماست كنم ؟تو كه هر وقت ميديدي من ناراحتم خودتو به هر دري ميزدي تا شادم كني اما حالا از اين همه التماس دلت به رحم نمياد.
خدا ميدوني كه چقدر غمگينم و ناراحت اما دوسش دارم اما اون....اما اون....نمي دونم چي بگم. الانم كه منو نمي خواد و دارم اينارو مي نويسم كلي دارم اشك ميريزم و دعا مي كنم كه عشقم همه كسم سلامت باشه و خوب. باورم نميشه كه عشق من ؛عشق گلم ميگه طاقت اگه يه روز بهت بگم هيچ حسي بهت ندارم چي ؟؟و از من كه هميشه حاضرم جونم رو بدم واسش بدش مياد و ميگه....مگه عشق و عاشقي رو ميشه مهلت واسش تعيين كرد ؟؟؟....
يعني واقعا بدم؟
يعني عشق بين ما الكي بوده؟
يعني حرفاي بينمون الكي بود؟.............نه...نه....خدا اين فكرا رو بريز از سرم بيرون.
تا كي التماست كنم كه برگردي ها؟
التماست كردم چه شبهايي كه عشقم نرو اما تو آخرش با منت ميگفتي باشه ميمونم اما من بازم با اينكه خودم رو خورد ميكردم مي گفتم بي خيال ارزش داره؛عشقمه حاضرم به خاطرش همه خاري و ناراحتي هارو بپزيرم.
التماست مي كنم ناز نگاهت رو از من نگيري و كنارم باشي.من هنوزم همون كسم كه وقتي مي خنديدي به لبات خيره مي شد و با ناز خندهات به دنيايه عشق مي رفت. من همونم كه كه عشق رو به رگ روح زدم و گفتم تو عشقمي تو....تو...اما چرا اينجوري مي كني؟
تو راز بودن مني عشقم.منو ببر تا تكاپوي درياها ؛روياها ؛فرداها و عظمت عشقت كه هميشه واسه من زيباست.تو خانه اي در كوچه زندگي هستي اما چرا باورم نداري؟
التماست مي كنم كه برگردي
التماست مي كنم
می دونم برات عجیبه این همه اسرار و خواهش/این همه خواستن دستات بدون حتی نوازش
می دونم برات عجیبه من با اون همه غرورم/پیش همه ی بدی هات چجوری بازم
از من سکس میخواهی اما دوستم داری ؟ ؟؟!
هنوز حتی دوستت دارم بر لبانت جاری نشده از لمس تن من سخن میگویی ؟!
به هستیم سوگند ما دختران لمس که میشویم سه بخش میشویم در ذهن همه => فا ح شه . . .
با سکس جلو میایی ومیخواهی ماندگار شوم ؟!
به تمام هستی ات سوگند بدون هم آغوشی با احساساتم چنان جذبت میکنم گویی هزار بار همخواب بودیم . . .
فقط حس مرا درک کن . .