دختر تنها
زندگی وقتی قشنگه که در کتاب قانون آن اصل معرفت ماده محبت و تبصره عشق نوشته شده باشه
سلام...سلامي از ته دل...دلي پر غم...غمي غمگيييين... اول كه اومدم خيلي حرف داشتم...حرفايي كه يادش قلبمو به درد مياره. ..اما نه درداي الكي...نه به خدا...يه درد راستكي... يه درد واقعي...يه درد تو همين نزديكي... كنارمه...حسش ميكنم...دارم باهاش زندگي ميكنم...دردي كه داره وجودم و آب مي كنه...اما نبودنشم مي كشتم... به نام او كه اگر نباشد نيستم... سلامي دوباره مي كنم اين بار به تويي كه نامت همواره بر لبانم جاريست...به تويي كه روزها را با تو سپري مي كنم...در كنارمي و دردم را مي داني...اما نمي خواهي كاري كني... آري همواره دلم لرزان لرزان است كه نكند روزي تو ....توووووووو در كنارم نباشي.. تويي كه دنيا را براي تو مي خواهم...تويي كه منشايي براي من براي رسيدن به همه چيز...تويي كه دورييت ويرانيم را تضمين مي كند...تويي كه باور نداري عاشقت هستم... .... در كدامين مكان گله كنم؟به كجا بروم؟ شكايتت را به كجا بببرم.....چرا نمي توانم تحمل كنم سخني را كه تو بي رحمانه به زبان آوردي و من عاشقانه در حال آب شدن براي آن سخنم... كيست كه درد مرا درمان كند؟؟؟چرا كسي صداي فريادم را نمي شنود...منم...دختري از كلبه يي در كنار اقيانوس...با غمي غمگين تر از هر دردي در عرش و فرش.... الان که دارم شعر میگم دنیا برام یه حادثه س کسی که تو دلم درخشید آره ديگه دوست ندارم ازت متنفرم كوروش كوروش برگرد به ادامه مطلب سر بزني پشيمون نميشي !!!!!!! دیشب خدا به خوابم آمد و حالم را پرسید








کشتن احساس کار اون آدمای بی عاطفه س
الان که دارم شعرمیگم رو سکوها ی پنجرم
منظره ها از دور میگن که من فقط یه خاطرم
الان که دارم شعر میگم دیگه تورو ندارم !
رو خطای موازی دیگه جایی ندارم !
الان که دارم شعر میگم به گذشته هام میخندم !
میگم عجب ساده بودم پروندمو میبندم !
الان که دارم شعر میگم پروندها رو بستم
جاشون فقط رو پاره خط نوشتم دیگه خستم
الان که دارم شعر میگم یه آدم با تجربم
انقدر خوردم از این و اون که همه درارو بستم
الان که دارم شعر میگم نقطه ی احساسم پره
حتی اگه این تزم شبیه آدمه خله !
الان که دارم شعر میگم دنیا فقط دروغ شد!
اسباب بازی بودم همش زندگیم سوت کور شد !
الان که دارم شعر میگم آخرای کار منه !
جمله ی دوست داشتن رو از بس که گفتم دیگه بریدم از همه !
من دیگه دوستت ندارم!!! ببخشید
بهتره که ، نپرسی علتش رو
چون که خودت ندادی فرصتش رو
بهتره این نامه آخر باشه
فکر کنم این واسه ما بهتر باشه
من واسه اون کسی که دوست ندارم
نمی تونم شاخه گل بیارم
بین تو و اون روزها کلی فرقه
تو آسمونت پر رعد و برقه
نه مهربونی نه واسم می خندی
هر دری رو من میزنم میبندی
کو اون همه شعرای عاشغونه
کی بود بهم می گفت سلام بهونه
نه !!! نه!!!
صحبت از سلام بهونه ایی نیست
پرنده اینجاست ولی دونه ایی نیست
خواستی فقط صاحب یک قفس شی
بری و با دیگری هم نفس شی
خواستی بگی میشه تو دام بی افتم
بعدش بگی دیدی بهت نگفتم
از چشم من افتادی نازنینم
دوستت ندارم دیگه تو رو ببینم
منم میخوام اتمام حجت کنم
خیال هر دومونو راحت کنم
اگه دلت همین حالا بشکنه
بهتراز آوارگی های منه
من کسی رو میخوام که عاشق باشه

كوروش دوست دارم .بر گرد . دل بی تو مرده برگرد . سنگ قبر قلبم خاک
گرفته .
برگرد . مريم تو پشیمونه بر گرد . كوروش برگرد . خواهش می کنم . من تا
آخرین روزه
عمرم منتظرم . تو بر می گردی خودت بهم گفتی بدون من نمی تونی .
من منتظرم.
برگرد كوروش 

::ادامه مطلب::
من تموم قصه هام قصه ی توست
اگه غمگینه، اگه غمگینه اون از قصه ی توست
یه دفه مثل یه آهو توی صحراها رمیدی
بس که چشم تو قشنگ بود گله ی گرگ و ندیدی
دل نبود توی دلم
تو رو گرگا نبینن
اونا با دندون تیز
به کمینت نشینن
الهی من فدای تو
چیکار کنم برای تو
اگه تو این بیابونا خاری بره به پای تو
یه دفه مثل پرنده قفس عشقو شکستی
پر زدی تو آسمونا رفتی اون دورا نشستی
دل نبود توی دلم
گم نشی تو کوچه باغا
غروبا که تاریکه
نریزن سرت کلاغا
نخوره سنگی به بالت پرت نشه فکر و خیالت
من تموم قصه هام قصه ی توست
اگه غمگینه اون از قصه ی توست
یه دفه مثل یه گل، رفتی تو دست خزون
سیل و بارون و تگرگ میومد از آسمون
بردم تو گلخونه
که نریزه رو سرت
که یه وقت خیس نشه
یخ کنه بال و پرت
نشکنی زیر تگرگ
نریزه از تو یه برگ
من تموم قصه هام قصه ی توست
یه دفه مثل یه شمع داشتی خاموش میشدی
آره پروانه شدم که پرام سوخته شه
که آتیش دل تو به دلم دوخته شه
که بسوزه پر و بالم
که راحت بشه خیالم
دارم از تو می نویسم
تو که غم داره نگات
اگه دوست داشتی بگو، تا بازم بگم برات
اینقده می گم تا خسته شم
با عشق تو شکسته شم
من تموم قصه هام غصه ی توست
::ادامه مطلب::
خدايا....!!!!
گفتم : ای بدک نیستم !
پرسید: چه چیزی را خیلی دوست داری؟
گفتم: بپرس چه کسی را
گفت: چه کسی را؟
گفتم ...
گفتم: خودت خوب میدانی، از تو میخواهم که او را به من برسانی
لبخند ملیحی زد و گفت: تلاشم را میکنم تو هم تلاشت را بکن
میخواست برود که پرسیدم : تو چه چیزی را خیلی دوست داری؟
گفت دوست دارم که گاه به یادم باشی؟
پرسیدم: چرا؟
گفت: چون من همیشه به یاد تو هستم
و او رفت و من گاه زمزمه میکنم : خدایا ... !
::ادامه مطلب::
| قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت |


آمار
وبلاگ: